close
تبلیغات در اینترنت
داستان دستکش آبی به زبان انگلیسی (همراه با ترجمه)


داستان دستکش آبی به زبان انگلیسی (همراه با ترجمه)

داستان دستکش آبی به زبان انگلیسی (همراه با ترجمه)

داستان دستکش آبی به زبان انگلیسی (همراه با ترجمه)
داستان دستکش آبی به زبان انگلیسی (همراه با ترجمه)
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • قالب سه ستونه c3 برای رزبلاگ
  • قالب ساده G4 برای رزبلاگ
  • اسلایدر فوق العاده ElasticStack
  • قالب سیاه و سفید زئوس برای رزبلاگ
  • قالب سه ستونه آشپزباشی برای رزبلاگ
  • قالب صفحه 404 شیشه ای
  • ابزار ساخت اسلایدر نقل قول Quotes Rotator
  • ایجاد میزان حداکثر برای textarea به صورت نوار متحرک
  • قالب صفحه 404 بسیار ساده
  • ابزار حل معادله درجه دو به صورت آنلاین
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    داستان دستکش آبی به زبان انگلیسی (همراه با ترجمه)

    این مطلب رو در سه شنبه 15 شهريور 1390 ساعت: 21:30 در سایت قرار داده است.

    در اینجا یک داستان انگلیسی رو همراه با ترجمه اوردم امیدوارم خوشتون بیاد

    Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

    It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

    Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

    Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

    'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'


    خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه‌ي آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند. زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي‌گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند. سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد. در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟ او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون مال خودمو گم كردم
    انواع مردم در ما مبارک رمضان

    موضوع: سرگرمی,
    برچسب ها : ,,,
    تعداد بازديد : 780
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    آموزش حفظ جدول تناوبی عناصر در 1 دقیقه
    چیستان ها و معماهای جالب و خواندنی
    جوک های جالب پـَـَـ نــه پـَـَــ 3
    همه چیز درباره توپولوف (طنز)
    جوک های جالب پـَـَـ نــه پـَـَــ 2
    دلایل انقراض دایناسور ها
    جوک 2
    سوتی زیر نویس فیلم ها
    sms خنده دار 2
    sms سرکاری 1

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( جی دی ال - بزرگترین مرجع کد و ابزار برای وبمسترها )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز پسران شیاطین سیاه